Wednesday, December 11, 2002

مي خواستم ديگر اينجا ننويسم ولي نشد! يک گروپ منطقه اي و بومي در ياهو دارم که همين ديروز سالگرد تاسيسش بود؛ميخواستم انرژيم را اونجا بذارم ولي نميشه ؛بايد بنويسماونجا عليرغم اينکه تا به حال هيچ ميتينگي نذاشتم بلکه اصلآ تماس تل�ني هم با کسي از اعضا ندارم ولي بعضيا منو ميشناسند.اينجا خودمم؛آزاد و رها.
پس مينويسم؛دوباره مينويسم.
آقا معلم برميگرده...

Tuesday, October 29, 2002

و آنان به مرگ شي�تگانند...
نميدانم چه مرگم شده! پريشب نيمه شب بود ر�تم توی پارکينگ؛ اونجا توی محل کنتور چند وقته که يه قمری لونه کرده گاه گاهي تخم ميذاره و بعدش جوجه هاشو بزرگ ميکنه چند روزيه که دو تا جوجه کوچولو با کرکهای زرد رنگ توی لونش هستند؛ يواشکي ر�تم يه نگاهي به اونا بندازم ديدم مادرشون نيست ؛جوجه ها کز کرده بودند يه گوشه و بيحرکت منقارهای کوچولو و زردشون رو گذاشته بودند رو پوشالای ک� لونه؛با نوک انگشت يواشکي زدم به جوجه جلويي؛تکون نخورد! يادم اومد که يکي دو روزه قمريه رو نديدم اروم با نوک يه چوب جوجه رو برگردوندم به پشت؛ يه لحظه کوتاه به سرعت دستمو پس کشيدم؛ شبيه چيزی بود که قبلآ توی �يلم های ترسناک ديده بودم...اين همه کرم کوچک س�يد رنگ از کجا اومدند؟توی هم ميلولند و به طرز چندش اوری حرکت مي کنند... يکيشون ا�تاده بود روی پام و داشت رو ک�شم ميخزيد!پرتش کردم رو ديوار ؛ا�تاد رو زمين و شروع کرد به خزيدن؛ از نزديک نگاش کردم؛شبيه يه مخروط ناقص بود که سرش اون قسمت باريکش بود؛بالا رونگاه کردم؛کرمها داشتند جسد جوجهه رو ريزه ريزه ميخوردند؛ياد ويدئو کليپ ديوار(پينک �لويد) ا�تادم... حالم داره بدتر ميشه...�قط همينو کم داشتم؛بعد از اون تراژدی کوه!!

Friday, September 27, 2002

يه شعر کوردی معرکه؛برای اينکه بشه بدون �ونت کوردی هم ديد با همين �ونت مينويسم :
ژينی کورت و به هه لويي مردن (زندگی کوتاه و عقاب گونه)
نه ک په نا بوقه لی روره ش بودن (نه اينکه به کلاغ سياه پناه بردن-کنايه به عمر دراز کلاغ)
لای هه لوی به رزه �ری به رزه مژی(نزد عقاب بلند پرواز بلند ن�س)
چون بژی شه ر ته نه وه ک چه نده بژی (چگونه زندگی کنی شرط است نه چقدر زندگی کنی)
«هه ژار»

Monday, September 16, 2002

جشن خانه سينما امسال مجری جالبي داشت: سيد ابراهيم نبوی! به نظر من انتخابی کاملآ شايسته بود. لازم به ذکر است که اينطور که دانشجوهای هنر ميگ�تند سر کلاسهای آموزش کليپ ايشان در دانشکده جای سوزن انداختن هم پيدا نميشود!من که برای اولين بار همين چند ماه پيش او را در نمايشگاه کتاب ديدم.با همان چشمهای باهوش و صدای زير...
به شکلی کاملآ آشکار سعی شده بود که مراسم شبيه «اسکار» شود ؛�قط لباسهای شانل و دکولته خانمها و اجراي زنده موسيقي را کم داشت
اولش که آقای نبوی روی سن آمدند کمی جو گر�ته بودش ولی به تدريج زبانش باز شد و شوخيهای بامزش شروع شد؛ اولش گ�ت که «همه ميدونيم که سينمای ما بيمار است و داره ميميره؛ پس اميدوارم که آقای پزشک بتونه اونو معالجه کنه!» چند مورد بامزه ديگه:«و حالا يک زوج روي صحنه ميايند مثل :مهدي هاشمی و گلاب آدينه؛ هديه تهرانی و �ريبرز عرب نيا...و حميد جبلی و ايرج طهماسب!!(ان�جار خنده حضار)»
«حالا ميخواهم يه خانم هنرمند رو بهتون معر�ی کنم :ايشون از بچگی توی تاتر و تلويزيون بازي ميکرده و به تازگی کانادا هم ر�ته...اشتباه نکنيد گوگوش نيست؛ خانم ليلا حاتمي!! »
وقتی که آقای بهرام رادان روی صحنه آمدند کمي به او خيره شد؛ايشان هم خيلی عنق کاملآ احساس خود خوشتيپ بينی ميکردند؛نبوی با يک لحن خودمانی گ�ت:«آقای رادان همه ميگند شما خيليــــــــــــــــــی(اشاره ريتميک با دست ) ... هستيد!»(لابد منظورش دختر کشه!)


Tuesday, September 03, 2002

اون وقتها که صحبت کرباسچي و محاکمش و حکم زندانش گرم بود ؛يه مقاله کوچولو در ص�حه آخر همشهری توجه منو به خودش جلب کرد: «من �رهادم؛شايد بعضي از شما جوانها منو نشناسيد؛در اين صورت اگر از پدرتان بپرسيد ميگويد که من خواننده هستم؛ ترانه جمعه من روزهای انقلاب معرو� بود ؛ من چند سال است که ديگر کمتر ميخوانم ؛آخر اجازه کنسرت گذاشتن کمتر به من ميدهند؛الان وظي�ه خودم دانستم که از آقای کرباسچي د�اع کنم؛ايشان شخصآ مجوز کرايه کردن يک سالن از شهرداری را به من دادند؛کنسرتي که هرگز برگزار نشد!»
اميدوارم درست نوشته باشمش! يادش گرامي باد!
بوی عيدی بوي.......

Saturday, August 24, 2002

اين سايت هاي تقليدي عجب معرکه اند! کلي حال کردم؛اگه قبلآ نديديد ميتونيد ببينيد:
کاپوچينو- هودر-آينه

Saturday, August 17, 2002

ای سپيده دم!
ای خورشيد!
ياری کن
تا امروز را بسازم
امروز
�قط امروز
برای ساختن دنيا کا�ی است...
آنتوان دوسنت اگزوپری

Monday, August 12, 2002

آقا ما ر�تيم همدان! خيلي هم خوش گذشت ؛عجب هواي خنکي داشت! حتي وسط ظهر هم ميشد از خونه بري بيرون و سري بزني به آرامگاه بابا طاهر و سوار درشکه هم بشي! خونه دوست دوران دانشجويي مهمون بوديم؛شبا روي تپه عباس آباد يه عالمه مردم رخته بودند که بعضياشونم توي آلاچيقها يا تو کانتينر شبو هم اونجا ميخوابيدند.

Monday, August 05, 2002

من ندارم سر يآس
اميدي که مرا حوصله داد
باد بگذار بپيچد با شب
بيد بگذار برقصد با باد...

Thursday, August 01, 2002

شعرش را كه ميخوانيد انگار داريد به يك موسيقي گوشنواز گوش ميدهيد-زنده يادشاملو را ميگويم:يادش بخير! ببينيد چه بازيهايي با صداي"س" ميكند:
"شب پاييز ميلغزد بروي خاكستر سيراب ابر سرد"